Friday, 1 May 2009

روایات نقل شده از زینب کبری علیهاالسلام

در باره شخصیت روایی حضرت زینب علیهاالسلام، علمای بزرگی سخن گفته‏اند؛ از جمله: ابوالفرج اصفهانی می‎گوید: زینب عقیله دختر علی ‏بن ابی‏طالب، مادرش‏ فاطمه دختر رسول خداست و او همان كسی است كه ابن‏عباس از او كلام حضرت فاطمه (علیه‌السلام) را در فدك نقل می‏كند و می‏گوید: حدیث كرد مرا عقیله ما زینب دختر علی (علیه‌السلام)... در انساب الطالبیین می‏خوانیم: زینب كبری دختر امیرمومنان (علیه‌السلام) كه كنیه‏اش ‌ام الحسن بود، از مادرش زهرا (علیهاالسلام) روایت می‏كرد. مرحوم سید نورالدین جزایری، در خصائص الزینبیه، ویژگی موثقه ‏بودن زینب را طرح می‏كند و می‏نویسد: «از جمله القاب آن محترمه ‏"موثقه‏"(مورد اعتماد) است، كه آن مكرمه مورد وثوق خلاق عالم و حضرت سیدالشهدا، و حضرت سجاد (علیهماالسلام) بوده‏اند و لذا حافظ ودایع الهیه و اسرار محمدیه بوده، بلكه محل وثوق كلیه مردم بوده ‏و لذا حضرت سیدالساجدین (علیه‌السلام) هر وقت ‏بیان اخبار و احادیث می‏فرمود و می‏خواست كه در اذهان مردم جای گیرد و از او بپذیرند، به ‏عمه‏اش اسناد می‏داد و از آن مخدره نقل می‏فرمود و كذالك ابن ‏عباس با این كه مقبول القول بود، مع ذالك می‏گفت: «حدثتنا عقلیتنا.» آیة الله خویی می‏نویسد: از مادرش سلام الله علیها روایت ‏می‏كند. و جابر فقیه(1) و عباد عامری از او روایت می‏كنند. این همه نشان از اوج مقام ‏روایی حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد كه متاسفانه كمتر مورد توجه قرار گرفته است. گواهی می‏دهم كه پدرم، محمد، بنده و فرستاده اوست. پیش از آن‏ كه او را بیافریند، برگزید و پیش از پیغمبری تشریف انتخاب ‏بخشید و به نامی نامید كه سزاوارش بود و این هنگامی بود كه ‏آفریدگان از دیده نهان بودند و در پس پرده‏ی بیم نگران و در پهنه‏ی بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان كار همه‏ كارها را دانا بود و بر دگرگونی‏های روزگار محیط، بینا و به ‏سرنوشت هر چیز، آشنا. باید توجه داشت كه ارزش روایات نقل شده از حضرت زینب (علیهاالسلام) فراتر از روایاتی است كه راویان دیگر نقل كرده‏اند، زیرا این بانوی ‏بزرگ خود عالمه‏ای غیر معلمه بود و روایاتی را كه نقل می‏كرد، بی هیچ شبهه‏ای، معتبر و مستنداند. حتی روایت‏هایی كه در سنین‏ كودكی از او نقل شده‏اند. این بانوی بزرگوار كه پنج سال قبل از وفات رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) به دنیا آمد، از مادرش فاطمه زهرا (علیهاالسلام)، پدرش ‏علی (علیه‌السلام)،اسمأ بنت عمیس، و‌ ام ایمن روایت نقل می‏كرد. شمار راویان از وی بسیارند كه می‏توان به: علی ‏بن حسین ابوبكر با این سند: محمد بن زكریا، جعفر بن محمد بن عماره ‏كندی، پدرش، حسین بن صالح، دو مرد از بنی‏هاشم، از حضرت ‏زینب (علیهاالسلام) دختر علی (علیه‌السلام) روایت كرد كه زینب علیهاالسلام فرمود: «قالت فاطمه علیهاالسلام: ... و نحنُ وسیلتهُ فی‏ خلقهِ و نحنُ خاصته و محل ‏قدسه و نحن حجته فی غیبه و نحن ورثه انبیائه...»؛ «ما وسیله‏ ارتباط خدا با مخلوق‏های او هستیم. ما برگزیدگان خداییم و جایگاه پاكی‏ها، ما راهنماهای روشن خداییم و وارث پیامبران او هستیم‏.»ابی‏حجاف (از محمد بن عمر بن حسن)، از زینب، به نقل از فاطمه علیهاالسلام و اشجع، بلید بن سلیمان (از ابی‏حجاج، محمد بن عمرو هاشمی) از زینب دختر علی (علیه‌السلام) نقل كرد كه فاطمه علیهاالسلام فرمود: «قالت فاطمه علیهاالسلام: ان رسول الله قال لعلی اما انك یابن ‏ابی‏طالب و شیعتك فی‏الجنه‏»، «و سَیجی‏ء اقوام ینتحلون حبكَ ثم‏ یمرقونَ مِنَ الاسلامِ كما یمرق السهم مِن الرمیه»؛ رسول خدا به ‏علی (علیه‌السلام) فرمود: «ای پسر ابوطالب! همانا تو و رهروان تو در بهشت‏اند و به زودی قومی می‏آیند كه از دوستی تو سخن می‏گویند. آنگاه از اسلام فرار می‏كنند، مانند پرت شدن تیر از كمان.»روایتی مشهور به «فاطمیات‏» در باب دوست داشتن آل محمد كه با این اسناد نقل شده است: «... عن فاطمه بنت السجاد علی بن الحسین زین العابدین (علیه‌السلام) عن ‏فاطمه بنت ابی عبدالله الحسین (علیه‌السلام) عن زینب بنت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) عن فاطمه بنت رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) قالت: الا مَن ماتَ عَلی حُب آل محمد ماتَ شهیداً»؛ «آگاه باشید هر كسی كه ‏بر دوستی آل محمد بمیرد، شهید است.» یكی دیگر از احادیثی كه حضرت زینب علیهاالسلام نقل كرد، خطبه طولانی حضرت ‏زهرا علیهاالسلام در مسجد مدینه است. حدیثی كه در متن آن ده‏ها حدیث ‏درخشنده وجود دارد و بسیاری از احادیثی كه از حضرت فاطمه علیهاالسلام نقل می‏شود، مربوط به همین حدیث طولانی است. ما برای اختصار تنها به ترجمه بخشی از آن بسنده می‏كنیم. علاقه‏مندان را به‏ مطالعه منابع آن ارجاع می‏دهیم. ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و تاویل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏های آن آشكار و آنچه در باره ماست، پدیدار و برهان آن روشن و از تاریكی گمان به كنار و آوای آن ‏در گوش، مایه آرام و قرار. «در این روز حضرت زهرا علیهاالسلام چادر به سر كرد و با همراهی جمعی ‏از بانوان وارد مسجد شد. ابوبكر و عده‏ای از مهاجران و انصار حاضر بودند. به احترام آن بانو پرده سفیدی آویختند. قبل از آغاز سخن، ناله‏ی جانسوزی كرد كه بسیاری از حاضران گریستند و پس از آن كه مردم آرام گرفتند، فاطمه علیهاالسلام فرمود: شكر نعمت: «ستایش خدای را بر نعمت‏هایی كه ارزانی داشت و سپاس او را بر اندیشه نیكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏های فراگیر كه از چشمه لطفش جوشید و عطاهای فراوان كه بخشید و نثار احسان كه ‏پیاپی بخشید. نعمت‏هایی كه از شمار افزون است و پاداش آن از توان بیرون و درك نهایتش، نه در حد اندیشه ناموزون. سپاس را مایه فزونی نعمت نمود و ستایش را سبب فراوانی پاداش فرمود و به خاطر در خواست پیاپی، بر عطای خود افزود.بعثت، صعود از ذلت ‏به اوج عزت: در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكی(گودی و گودال، شیار و جای پست و گود) از آتش بودید خوار و در دیده همگان بی‏مقدار. لقمه هر خورنده و شكار هر درنده و لگدكوب ‏هر رونده بودید. نوشیدنی‏تان آب گندیده و ناگوار، خوردنی‏تان ‏پوست جانور و مردار بود. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه ‏و همجوار تا آن كه خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاك ‏مذلت ‏برداشت و سرتان را به اوج رفعت ‏برافراشت. علی (علیه‌السلام) كیست؟ پس از آن همه رنج‏ها كه دید و خستگی كه تحمل كرد، رزم‏آوران ‏ماجراجو و سركشان درنده‏خو و جهودان دین به دنیا فروش و ترسایان حقیقت فروش، از هر سو به وی تاختند و با او نرد مخالفت‏ باختند. هرگاه آتش كینه افروختند، آن را خاموش ساخت‏ و گاهی كه گمراهی سر برداشت، یا مشركی دهان به بیهودگی گشاد، برادرش، علی را در كام آنان انداخت. علی باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت و كار آنان را با دم شمشیر یكسره كرد. او این رنج را برای خدا می‏كشید و برای تحقق اوامر خدا تلاش می‏كرد و در آن خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) را می‏دید و سروری ‏اولیای خدا را می‏خرید. همواره دامن به كمر زده نصحیت كننده، تلاش و كوشش كننده بود. فرمود می‏ خواری نكنند تا تن و جان از پلیدی پاك سازند و زنان ‏پارسا را تهمت نزنند تا خویش را سزاوار لعنت نسازند. دزدی را منع كرد تا راه عفت پویند و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص، طریق یكتاپرستی جویند. نفاق رخ نمود: اما شما در آن روزها در زندگی راحت، آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید. وقتی خدای تعالی همسایگی پیغمبران را برای ‏رسول خویش گزید، دورویی آشكار شد و كالای دین بی‏خریدار. و گمراهی دعوی‎دار و هر گمنامی سالار و هر یاوه‏گویی در كوی و برزن و در پی‏ گرمی بازار. شیطان از كمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود دعوت كرد و دید چه زود سخنش را شنیدند و سبك در پی ‏او دویدند و در دام فریبش خزیدند و به آواز او رقصیدند... .» (علیه‌السلام)، ابن عباس، محمد بن عمر، عطأ بن سائب، فاطمه بنت الحسین، محمد بن جابر، عباد عامری و ... اشاره كرد.

Thursday, 2 April 2009

حضرت امام حسن عسكرى (ع)

امام حسن عسكرى ( ع ) در سال 232 هجرى در مدينه چشم به جهان گشود .

مادروالا گهرش سوسن يا سليل زنى لايق و صاحب فضيلت و در پرورش نهات مراقبت را داشت ، تا حجت حق را آن چنان كه شايسته است پرورش دهد .

اين زن پرهيزگار در سفرى كه امام عسكرى ( ع ) به سامرا كرد همراه امام بود و در سامرا از دنيارحلت كرد .

كنيه آن حضرت ابامحمد بود .

صورت و سيرت امام حسن عسكرى ( ع )

امام يازدهم صورتى گندمگون و بدنى در حد اعتدال داشت .

ابروهاى سياه كمانى ، چشمانى درشت و پيشانى گشاده داشت .

دندانها درشت و بسيار سفيد بود .

خالى بر گونه راست داشت .

امام حسن عسكرى ( ع ) بيانى شيرين و جذاب و شخصيتى الهى با شكه و وقار و مفسرى كم مانند براى قرآن مجيد بود .

راه مستقيم عترت و شيوه صحيح تفسير قرآن را به مردم و به ويژه براى اصحاب بزرگوارش - در ايام عمر كوتاه خود - روشن كرد .

دوران امامت

به طور كلى دوران عمر 29 ساله امام حسن عسكرى ( ع ) به سه دوره تقسيم ميگردد : دوره اول 13 سال است كه زندگى آن حضرت در مدينه گذشت .

دوره دوم 10 سال در سامرا قبل از امامت .

دوره سوم نزديك 6 سال امامت آن حضرت ميباشد .

دوره امامت حضرت عسكرى ( ع ) با قدرت ظاهرى بنى عباس رو در روى بود .

خلفايى كه به تقليد هارون در نشان دادن نيروى خود بلند پروازيهايى داشتند .

امام حسن عسكرى ( ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانيد .

زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف دو غلام ستمكار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسيله آن دو غلام - آزار بيشترى دهد ، اماآن دو غلام كه خود از نزديك ناظر حال و حركات امام بودند تحت تأ ثير آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتارى گراييده بودند .

وقتى از اين غلامان جوياى حال امام شدند ، ميگفتند اين زندانى روزها روزهدار است و شبها تا بامدادبه عبادت و راز و نياز با معبود خود سرگرم است و با كسى سخن نميگويد .

عبيدالله خاقان وزير معتمد عباسى با همه غرورى كه داشت وقتى با حضرت عسكرى ملاقات ميكرد به احترام آن حضرت برميخاست ، و آن حضرت را بر مسند خودمينشانيد .

پيوسته ميگفت : در سامره كسى را مانند آن حضرت نديدهام ، وى زاهدترين و داناترين مردم روزگار است .

پسر عبيدالله خاقان ميگفت : من پيوسته احوال آن حضرت را از مردم ميپرسيدم .

مردم را نسبت به او متواضع مييافتم .

ميديدم همه مردم به بزرگواريش معترفند و دوستدار او ميباشند .

با آنكه امام ( ع ) جز با خواص شيعيان خود آميزش نميفرمود ، دستگاه خلافت عباسى براى حفظ آرامش خلافت خود بيشتر اوقات ، آن حضرت را زندانى وممنوع از معاشرت داشت .

از جمله مسائل روزگار امام حسن عسكرى ( ع ) يكى نيز اين بود كه از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شيعه ، به دست كسانى سپرده ميشد كه دشمن آل محمد( ص ) و جريانهاى شيعى بودند ، تا بدين گونه بنيه مالى نهضت تقويت نشود .

چنانكه نوشتهاند كه احمد بن عبيدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والى اوقاف وصدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بيت رسالت ، نهايت مرتبه عداوت راداشت .

نيز اصحاب امام حسن عسكرى ، متفرق بودند و امكان تمركز براى آنان نبود ، كسانى چون ابوعلى احمد بن اسحاق اشعرى در قم و ابوسهل اسماعيل نوبختى در بغداد ميزيستند ، فشار و مراقبتى كه دستگاه خلافت عباسى ، پس از شهادت حضرت رضا ( ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود كه جناح مقابل را باسختترين نوع درگيرى واداشته بود .

اين جناج نيز طبق ايمان به حق و دعوت به اصول عدالت كلى ، اين همه سختى را تحمل ميكرد ، و لحظهاى از حراست ( ونگهبانى ) موضع غفلت نميكرد .

اينكه گفتيم : حضرت هادى ( ع ) و حضرت امام حسن عسكرى ( ع ) هم از سوى دستگاه خلافت تحت مراقبت شديد و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با ياران خاص و كسانى كه براى حل مشكلات زندگى مادى و دينى خود به آنها مراجعه مينمودند - كمتر معاشرت ميكردند به جهت آن بود كه دوران غيبت حضرت مهدى ( ع ) نزديك بود ، و مردم ميبايست كم كم بدان خو گيرند ، وجهت سياسى و حل مشكلات خود را از اصحاب خاص كه پرچمداران مرزهاى مذهبى بودندبخواهند ، و پيش آمدن دوران غيبت در نظر آنان عجيب نيايد .

بارى ، امام حسن عسكرى ( ع ) بيش از 29 سال عمر نكرد ولى در مدت شش سال امامت و رياست روحانى اسلامى ، آثار مهمى از تفسير قرآن و نشر احكام و بيان مسائل فقهى و جهت دادن به حركت انقلابى شيعيانى كه از راههاى دور براى كسب فيض به محضر امام ( ع ) ميرسيدند بر جاى گذاشت .

در زمان امام يازدهم تعليمات عاليه قرآنى و نشر احكام الهى و مناظرات كلامى جنبش علمى خاصى را تجديد كرد ، و فرهنگ شيعى - كه تا آن زمان شناخته شده بود - در رشتههاى ديگر نيز مانند فلسفه و كلام باعث ظهور مردان بزرگى چون يعقوب بن اسحاق كندى ، كه خود معاصر امام حسن عسكرى بود و تحت تعليمات آن امام ، گرديد .

در قدرت علمى امام ( ع ) - كه از سرچشمه زلال ولايت و اهل بيت عصمت مايه ور بود - نكتهها گفتهاند ، از جمله : همين يعقوب بن اسحاق كندى فيلسوف بزرگ عرب كه دانشمند معروف ايرانى ابونصر فارابى شاگرد مكتب وى بوده است ،در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و كتابى را كه بر رد قرآن نوشته بود سوزانيد و بعدها از دوستداران و در صف پيروان آن حضرت درآمد .

شهادت امام حسن عسكرى ( ع )

شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال 260 هجرى نوشتهاند .

در كيفيت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبيدالله بن خاقان گويدروزى براى پدرم ( كه وزير معتمد عباسى بود ) خبر آوردند كه ابن الرضا - يعنى حضرت امام حسن عسكرى - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبررا به خليفه داد .

خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود با او همراه كرد .

يكى از ايشان نحرير خادم بود كه از محرمان خاص خليفه بود ، امر كرد ايشان راكه پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند .

وطبيبى را مقرر كرد كه هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود .

بعد از دو روز براى پدرم خبر آوردند كه مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولى گرديده .

پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبارا - كه عموما اطباى مسيحى و يهودى در آن زمان بودند - امر كرد كه از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضى الفضات ( داور داوران ) را طلبيد و گفت ده نفر ازعلماى مشهور را حاضر گردان كه پيوسته نزد آن حضرت باشند .

و اين كارها را براى آن ميكردند كه آن زهرى كه به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزدمردم ظاهر سازند كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته ، پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنكه بعد از گذشت چند روز از ماه ربيع الاول سال 260ه .

ق آن امام مظلوم در سن 29 سالگى از دار فانى به سراى باقى رحلت نمود .

بعداز آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زيرا شنيده بود كه فرزند آن حضرت بر عالم مستولى خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد كرد ... تا دو سال تفحص احوال او ميكردند ....

اين جستجوها و پژوهشها نتيجه هراسى بود كه معتصم عباسى و خلفاى قبل و بعداز او - از طريق روايات مورد اعتمادى كه به حضرت رسول الله ( ص ) ميپيوست ،شنيده بودند كه از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسكرى فرزندى پاك گهر ملقب به مهدى آخر الزمان - همنام با رسول اكرم ( ص ) ولادت خواهد يافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد .

بدين جهت به بهانه هاى مختلف مختلف در خانه حضرت عسكرى ( ع ) رفت و آمد بسيار ميكردند ،و جستجو مينمودند تا از آن فرزند گرامى اثرى بيابند و او را نابود سازد .

به راستى داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهيم ( ع ) و حضرت موسى ( ع ) تكرار ميشد .

حتى قابلههايى را گماشته بودند كه در اين كار مهم پى جويى كنند .

اما خداوند متعال - چنانكه در فصل بعد خواهيد خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسيب زمان حفظ كرد ، و همچنان نگاهدارى خواهد كرد تا مأ موريت الهى خود را انجام دهد .

بارى ، علت شهادت آن حضرت را سمى ميدانند كه معتمد عباسى در غذا به آن حضرت خورانيد و بعد ، از كردار زشت خود پشيمان شد .

بناچار اطباى مسيحى ويهودى كه در آن زمان كار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ويژه در مأ موريتهايى كه توطئه قتل امام بزرگوارى مانند امام حسن عسكرى ( ع ) در ميان بود ، براى معالجه فرستاد .

البته از اين دلسوزيهاى ظاهرى هدف ديگرى داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقيقت ماجرا بود .

بعد از آگاه شدن شيعيان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسكرى ( ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از سوى صداى ناله و گريه برخاست .

مردم آماده سوگوارى و تشييع جنازه آن حضرت شدند .

ماجراى جانشين بر حق امام عسكرى(ع)

ابوالاديان ميگويد : من خدمت حضرت امام حسن عسكرى ( ع ) ميكردم .

نامه هاى آن حضرت را به شهرها ميبردم .

در مرض موت ، روزى من را طلب فرمود و چندنامهاى نوشت به مدائن تا آنها را برسانم .

سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهى شد و صداى گريه و شيون از خانه من خواهى شنيد ، و درآن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود .

ابوالاديان به امام عرض ميكند : اى سيد من ، هرگاه اين واقعه دردناك روى دهد ، امامت با كيست ؟ فرمود : هركه جواب نامه من را از تو طلب كند .

ابوالاديان ميگويد : دوباره پرسيدم علامت ديگرى به من بفرما .

امام فرمود : هركه بر من نماز گزارد .

ابوالاديان ميگويد : باز هم علامت ديگرى بگو تا بدانم .

امام ميگويد : هر كه بگويد كه در هميان چه چيز است او امام شماست .

ابوالاديان ميگويد : مهابت و شكوه امام باعث شد كه نتوانم چيز ديگرى بپرسم .

رفتم و نامهها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم .

وقتى به در خانه امام رسيدم صداى شيون و گريه از خانه امام بلند بود .

داخل خانه امام ، جعفركذاب برادر امام حسن عسكرى را ديدم كه نشسته ، و شيعيان به او تسليت ميدهند و به امامت او تهنيت ميگويند .

من از اين بابت بسيار تعجب كردم پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم .

اما او جوابى نداد و هيچ سؤالى نكرد .

چون بدن مطهر امام را كفن كرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمى آمد وجعفر كذاب را دعوت كرد كه بر برادر خود نماز بخواند .

چون جعفر به نمازايستاد ، طفلى گندمگون و پيچيده موى ، گشاده دندانى مانند پاره ماه بيرون آمدو رداى جعفر را كشيد و گفت : اى عمو پس بايست كه من به نماز سزاوارترم .

رنگ جعفر دگرگون شد .

عقب ايستاد .

سپس آن طفل پيش آمد و بر پدر نمازگزارد و آن جناب را در پهلوى امام على النقى عليه السلام دفن كرد .

سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامهها را كه با تو است تسليم كن .

من جواب نامه رابه آن كودك دادم .

پس حاجزوشا از جعفر پرسيد : اين كودك كه بود ، جعفرگفت : به خدا قسم من او را نميشناسم و هرگز او را نديدهام .

در اين موقع ، عدهاى از شيعيان از شهر قم رسيدند ، چون از وفات امام ( ع )با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره كردند .

چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند واز او پرسيدند : بگو كه نامههايى كه داريم از چه جماعتى است و مالها چه مقداراست ؟ جعفر گفت : ببينيد مردم از من علم غيب ميخواهند ظاهر شد و از قول امام گفت : اى مردم قم با شما نامههايى است از فلان و فلان و هميانى ( كيسهاى ) كه درآن هزار اشرفى است كه در آن ده اشرفى است با روكش طلا .

شيعيانى كه از قم آمده بودند گفتند : هركس تو را فرستاده است امام زمان است اين نامهها و هميان را به او تسليم كن .

جعفر كذاب نزد معتمد خليفه آمد و جريان واقعه را نقل كرد .

معتمد گفت : برويد و در خانه امام حسن عسكرى ( ع ) جستجو كنيد و كودك را پيدا كنيد .

رفتند و از كودك اثرى نيافتند .

ناچار صيقل كنيز حضرت امام عسكرى ( ع ) راگرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اينكه او حامله است .

ولى هرچه بيشترجستند كمتر يافتند .

خداوند آن كودك مبارك قدم را حفظ كرد و تا زمان ما نيزدر كنف حمايت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان ميباشد .

درود خداى بزرگ براو باد .

Sunday, 28 December 2008

Marriage

In Islam the word most commonly used for marriage is “nikah” (sexual intercourse). As a legal term it denotes the situation resulting from a contract, entered into by man and a woman, by which sexual intercourse between them becomes legitimate in the eyes of Allah and the society. The only other legitimizing this sexual relationship is by a man’s purchasing a female slave, but is complicated discussion that cannot concern us here. Marriage as legal institution can also be defined and explained in terms of a number of ‘pillars’(arkans) and ‘statutes’(ahkam) and , which used in what we fallows. The pillars are those keys of the marriage contract whose absence nullifies the contract. The statutes are the rule that governs the contract. The Pillars of the Marriage Marriage has set of pillars , two according to set to the Shiite Muslims three according to Malikis and Hanafis, and four according to the Hanbails and Shafi. All school of agree on the frist two pillars ie ‘formula’ and ‘persons’. The formula (sigha) Marriage is legalized by a contract (aqd), which, like all other contract in Islam, consists of a declaration (ijab) and an acceptance (qabul). The women declares that she is entering into a relationship of marriage with the man, and he accepts her as his wife. The school differs as to the exact words that may be used in woman’s declaration. The Shafiis and Hanbalis hold that a formula derived from the words ankahtu-ka means ‘I have married you’. The Malikis maintain that if the amount of the dower to be paid to the wife, the woman may also ‘I give myself to you’ (wahabtu-ka). The Shiite Muslims do not include the verb ‘to give’, but they added the formula,’Isurrender myself to your pleasure’(matta’tu-ka). The Hanafi school is freest in respect of the formula, allowing any number of expressions to be used any word, even certain indirect formulas. All schools agree that the man may show his existence by using any words which denotes his satisfaction with the contract. The Hanbali, Maliki, and Shiite Muslims schools hold the verb for both declaration and acceptance must be in perfect tense. According to Hanafis school, the present tense may be used as long as what is ment is directed towards the future, i.e., does not denote the seeking of promise of marriage; according to the Shafi’is , the present tense may used if it excludes the possibility of being interpreted as a promise of marriage, e.g., by adding the word ‘right now’ (al-an). All agree that both declaration and acceptance must be uttered at single session. It is not necessary for declaration to precede the acceptance, except according to the Hanbalis. The persons(mahall) The man and women must be free of all shar’I hindrances to their marriage,. The identity of the spouse must be clearly specified. Thus, for example, if the guardian should say: ‘I give one of my daughter to you in marriage’. And the man should accept the contract is invalid. A woman may not marry a husband who is not ‘equal’(kafa)to her. According to Shiite Muslims, this means only the women’s husband must be a Muslim. The Sunni schools add equality in terms of various social considerations. Not only the man be a Muslim, he must also have a social standing at least equal to the woman’s. In other words, she may not marry anyone below her rank in society, though a man may do so. Equality’ here is defined in terms of a number of factors which differ slightly among the four schools. The Hanafis mention Islam, lineage, profession, liberty, piety, and property. The Shafi is list linage, religion and profession, differing only slightly in the words employed from the Hanbalis. The Malikis mention piety and freedom from physical defects detrimental to marriage. A man and women may be forbidden from marrying for several reason: 1. Blood relationship (qaraba). A man may not marry the following women: his mother, his daughter , his sister, his nieces, or great aunts. 2. Relationship by marriage (musahara). A man may not marry his mother, his daughter , his sister, his nieces, or great aunts, the ex-wife of his son, grandson, the ex-wife of his father or grandfather. 3. There are certain women whom a man can marry singly. But not at the same time. These are two sisters, a women and the sister of her mother or father. In the second case, the Shiite Muslims take exception to the four sunni schools by saying that if the aunt agrees to share her husband with niece, the contract is valid. Except for daughter of his wife, in the three other instances of relationship by marriage, the woman becomes forbidden to the man as soon as the marriage contract is concluded; consummation of the marriage is not necessary. But if a man wants to marry the daughter of a wife whom he has not consummated his marriage, he can do so if he first divorces the wife. Once the marriage has been consummated, the wife’s daughter is forbidden to him forever, whether or not the marriage contract is valid. If a single contract, both marriages are invalid. In both cases, should he first marry one and then the other, the first contract is valid and the second void. The schools of law differ as to what exactly establishes the unmarriagebility of women as the result of a relationship by marriage. For the Hanafism, unmarriagebilit is established by a valid marriage contract, sexual intercourse in whatever context love play, or looking at the private parts of a person of the opposite sex. The Shafi’is hold that unmarriagebilit is established only by a valid contract. 4. Foster relationship because of suckling (rida). In establishing unmarriagebility, a foster mother who suckles an infant is considered exactly as infant’real mother, provided that all the shar’I conditions for this relationship are fulfilled, as detailed below. In other words, the children of the foster mother are considered as the child’s siblings, and all of her other relatives are considered exactly as if they were truly the child’s relatives by blood or marriage. 5. Religious difference. A women may not marry a non-muslim. In sunnism, a man marry a women who is one of the ‘people of the book’(ahl al-kitab)i.e., Christians, jews and other religious with revealed scriptures). But in Shi’ism a man may not contract a permanent marriage with a non-Muslim, though he may marry one of the people of the book temporarily. If either of the spouse should become an apostate, the marriage is automatically annulled. 6. Maximum number of wives. A man may not have more than four wives at one time. If a man divorce one of his wives, he cannot remarry until her waiting period is completed. 7. Divorce. If a man should have divorced his wife irrevocably, she is forbidden to him forever, unless she should marry another man and obtain a divorce from him. Once the women’s waiting period has expired, she may remarry her first husband. The women’s husband is known as the muhallil,’he who makes (marriage to her first husband) lawful. The marriage with the muhallil must be consummated. 8. Sworn allegation. Having annulled his marriage through sworn allegation a man may never remarry the women.